من با بودن تـــو ...خوشحالم

 

به سلامتی خودم!

که روز تولدم اولین نفری که بهم تبریک گفت :

خودم بودم...

 

 

 

 

20 سال از عمرم گذشت.....

و مشکلاتم و تحمل کردم بزرگ شدم

دل شکستم و دل بدست آوردم! خندیدم و گریه کردم

و امروز...

دلم میخواد برگردم به اون 20سال گذشته.

و خلاصه:

از دیروز بدم میاد چون گذشتمو جلو چشمام میاره

از فردا هم بدم میاد چون نمیدونم قرار چه بلایی سرم بیاد

ولی امروز و دوست دارم.

چون خدا منو به مامان و بابام هدیه داده

و مامانم هم مجبوره از امروز یه دختر شیطون تحمل کنه

دختری که زود شوهر کرد ،زود بزرگ شد،

و اصلا شباهتی به مادرش نداره..

مادری مظلوم ،آدم خوب ، آدمی که تو دلش هیچی نیست و سختی کشید

و تحمل کرد....

و من هیچ شباهتی با این مادر ندارم

اره من شدم دختر مامانم با کلی تفاوت.

دلم تنگه !

واسه لباس مدرسه واسه کفش جدید..واسه مداد تراش

واسه مدادی که نمیخواستم بتراشم تا آخر نوکش استفاده میکردم

واس بوی جوراب که تو نماز خونه همیشه همه مون خفه میکرد

واس کلاس پنجم که معلمش منو درک میکرد

واسه راهنمایی که پسرای تو کوچه از بیرون به داخل مدرسه آشغال پرت میکردن

همشم میریخت رو سر و صورت ما...

واس پشت حیاط مدرسه یواشکی حرف زدنامون

واسه بازی هامون

واسه تو راه دبیرستان رفتنمون که همیشه پول هم نداشتیم بستنی

تو دستامون بود

واسه حیاط مدرسه که خیلی آرزوم بود یه روزی توش درس بخونم

واسه درخت کاج که سایه بون منو دوستام  بود...

واسه آینه مدرسه که تا زنگ آخر میخورد همه هجوم میاوردن جلو آینه

دلم تنگه

واسه الانم که دیگه نه مرسه ای هست ونه مادری که حرص کارای بچه شو بخوره

من هستم و علی

زهره ای که تا دیروز رو تخت سیاه درس مشق مینوشت

امروز خانم خونه شده...

باورم نمیشه ...دنبال گذشتم میگردم...

و حالا من بچه دیروزم....

بچه ای که بی منت دوستش داشتن ،بدون غم گریه میکرد ،و بدون مشکل میخندید

و تنها عذابش نخوردن شیر مادرش بود

 

اره منم زهره دیروز

دیروزی که هر سال موقع فوت کردن شمع کیک تولدش

آرزو میکرد بزرگ نشه...

ولی شدم ،خیلی بزرگ شدم، وگذشتم هر روز بزرگ شدنمو بهم پوزخند میزنه

...

زهره جان تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 12:35 توسط "زهره "...."|

 

حـــال خود گفتی بگو،

بســـیار اندک هر چه هست...

صبر اندک را بگویم :

یا غم بسیار را...

                                  هلالی جغتایی

 

 

 

 

برای تنــــوع هم که شده

یکـــم !

آدم بــــاش...

نوشته شده در جمعه نهم خرداد 1393ساعت 19:21 توسط "زهره "...."|




"دنیــــــای " عجیبی ست

"تـــو" 

همه چــــیز من باشی...

"ولی"

نـبــــاشی....!!!





در قـحطی تو

چــــه "دل خوشی" دارنــــد!

بیـهوده می آیند و میروند

این نفس هـــای من...



تنگه این دل کوچولوم 

واسه صورت جذاب ....و گول زنکت...

تنگه.....

اخه لامصب حرف هات  مثل قصه ها آدم و آروم میکرد و میخوابوند

تنگه خیلی تنگه ...

حداقل بیا یکم دروغ بگو 

از اون دروغ هایی که من بهش تکیه میدادم و آروم میشدم

بیا ....تورو خدا بیا 

من قانعم به اون دروغ هات

به حرفایی که الکی خندم میاورد ....امید هایی که بهم میدادی

ببین بچه جون 

قدرت داشته باش  بیا بازم دروغ بگو 

من دلم دروغ هاتو میخواد...


نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 15:10 توسط "زهره "...."|




‏‏دلتنگ که میشـوم
بغـض میــکنم
می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم
پست میگذارم
صورتک میگــذارم
صورتکی که میخنـدد و
پشتـش قایم میشــوم
که فکـــر کنی میخنــدم و بخنـــدی...


نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 15:38 توسط "زهره "...."|



"زن هـــا"

از عــــادی شـدن از تکــــراری شـــدن

از مثـل روز اول نـبودن میتــرسند

گاهــی زن ها را مثل روز اول

دوســت بدارید...








"این روزها"

تورا بیشتر دوستت دارم ... بیشتر عاشقت شده ام
بیشتر میخواهمت

بیشتر دلـم برایت تنــگ میشود
این روزهــــا تـــو را عاشــقانه میخواهـــم...
.
.
.
این روزها از اینکه تورا دارم خوشحالم
 و من ...
منی که زنی بودم تنها در آستانه فصلی سرد
امروز :
گرمای وجودت را خوب احساس کردم

و من چیزی نمیخواهم ...جز:
یه تو...
.
یه لبخنده ...
.
ویه آغوش یواشکی...

همین که تو باشی من چیزی نمیخواهم..

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 15:5 توسط "زهره "...."|


آخرين مطالب
» * تولـــدم مبـــارک *
»
»
» بخند...خنده ات را دوست دارم
»
»
» چقدر دلم تنگت بود
» و این منم....زنی تنها ،در آستانه ی فصلی سرد...
» نابود نخواهم شد ...من بزرگزاده مردهام!
» بیا یکم کنارم باش

Design By : RoozGozar.com