من با بودن تـــو ...خوشحالم

 

 

 

میخواهم موهایم را شانه نزنم

"انگشتات " گیر بیوفتد لای موهام


                                    عباس معروفی

 

 

تو آبروی منی ....

"نباید بری"...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 16:25 توسط "زهره "...."|

 

 

و خداوند

(چشم) هات را بین دو پرانتز آفرید...

حتما مطلبی مهمی بودن...

 

 

 

 

چقدر زندگی آدم و حوا شبیه سیب بود

وقتی رسیدند

به زمین افتادند...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 19:3 توسط "زهره "...."|

 

 

زمان خیلی زود گزشت

اینگار همین دیروز بود کلید خونه انداخت دستم 

گفت اینجا خونه ماست...

چقدر دلم واس این خونه تنگ میشه

اومدم یه جایی که هیچوقت فک نمیکردم بیام

جایی که دور از ارزو و رویای من بود

از همه بدتر اینه اومدم یه جورایی همسایه کسی شدم که .....

اصلا نمیخوام چشمام بهش بیوفته...

امروز از اونجا اومدیم

و دیگ تمام 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 14:9 توسط "زهره "...."|

 

به سلامتی خودم!

که روز تولدم اولین نفری که بهم تبریک گفت :

خودم بودم...

 

 

 

 

20 سال از عمرم گذشت.....

و مشکلاتم و تحمل کردم بزرگ شدم

دل شکستم و دل بدست آوردم! خندیدم و گریه کردم

و امروز...

دلم میخواد برگردم به اون 20سال گذشته.

و خلاصه:

از دیروز بدم میاد چون گذشتمو جلو چشمام میاره

از فردا هم بدم میاد چون نمیدونم قرار چه بلایی سرم بیاد

ولی امروز و دوست دارم.

چون خدا منو به مامان و بابام هدیه داده

و مامانم هم مجبوره از امروز یه دختر شیطون تحمل کنه

دختری که زود شوهر کرد ،زود بزرگ شد،

و اصلا شباهتی به مادرش نداره..

مادری مظلوم ،آدم خوب ، آدمی که تو دلش هیچی نیست و سختی کشید

و تحمل کرد....

و من هیچ شباهتی با این مادر ندارم

اره من شدم دختر مامانم با کلی تفاوت.

دلم تنگه !

واسه لباس مدرسه واسه کفش جدید..واسه مداد تراش

واسه مدادی که نمیخواستم بتراشم تا آخر نوکش استفاده میکردم

واس بوی جوراب که تو نماز خونه همیشه همه مون خفه میکرد

واس کلاس پنجم که معلمش منو درک میکرد

واسه راهنمایی که پسرای تو کوچه از بیرون به داخل مدرسه آشغال پرت میکردن

همشم میریخت رو سر و صورت ما...

واس پشت حیاط مدرسه یواشکی حرف زدنامون

واسه بازی هامون

واسه تو راه دبیرستان رفتنمون که همیشه پول هم نداشتیم بستنی

تو دستامون بود

واسه حیاط مدرسه که خیلی آرزوم بود یه روزی توش درس بخونم

واسه درخت کاج که سایه بون منو دوستام  بود...

واسه آینه مدرسه که تا زنگ آخر میخورد همه هجوم میاوردن جلو آینه

دلم تنگه

واسه الانم که دیگه نه مرسه ای هست ونه مادری که حرص کارای بچه شو بخوره

من هستم و علی

زهره ای که تا دیروز رو تخت سیاه درس مشق مینوشت

امروز خانم خونه شده...

باورم نمیشه ...دنبال گذشتم میگردم...

و حالا من بچه دیروزم....

بچه ای که بی منت دوستش داشتن ،بدون غم گریه میکرد ،و بدون مشکل میخندید

و تنها عذابش نخوردن شیر مادرش بود

 

اره منم زهره دیروز

دیروزی که هر سال موقع فوت کردن شمع کیک تولدش

آرزو میکرد بزرگ نشه...

ولی شدم ،خیلی بزرگ شدم، وگذشتم هر روز بزرگ شدنمو بهم پوزخند میزنه

...

زهره جان تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 12:35 توسط "زهره "...."|

 

حـــال خود گفتی بگو،

بســـیار اندک هر چه هست...

صبر اندک را بگویم :

یا غم بسیار را...

                                  هلالی جغتایی

 

 

 

 

برای تنــــوع هم که شده

یکـــم !

آدم بــــاش...

نوشته شده در جمعه نهم خرداد 1393ساعت 19:21 توسط "زهره "...."|


آخرين مطالب
» بی تو تخت خواب ...برایـــم تخت بی خوابی ست
» پرانتــــــز
» راحتتر از ان بود که فکر میکردم
» * تولـــدم مبـــارک *
»
»
» بخند...خنده ات را دوست دارم
»
»
» چقدر دلم تنگت بود

Design By : RoozGozar.com